زی گُل

شاید‌ ی‌شب‌بارون،شاید ی‌شب‌دریا،دست‌منو‌بزاره‌تو‌دستات

تبلیغات تبلیغات

۴۸۸_دفتر

عصری رفتم خرید. رندوم و از پیش تعیین نشده،ی دفتر خریدم: (click) (از جون و دل مایه گذاشتم،رفتم کنار پنجره عکس خوب بگیرم) خلاصه که،ذهنم از سر شب مشغوله؛ که چیا رو بنویسم توش... فکرمو ده مین پیش،بلند به زبون آوردم. رفیقم گفت:«میتونی از حسات بنویسی؛یا چیزایی که اتفاق میوفته.» بلافاصله و با اطمینان گفتم: «نه بابا،من وبلاگ دارم،خیلی وقته می‌نویسم» و الان دارم به این فکر میکنم چقدر انسان بی معرفتی ام نسبت به اینجا،فراموشش میکنم گاهی اوقات.
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها